تبليغاتX
مونالیزا

مونالیزا

سعی می کنم شاگرد خوبی برای استادم ، طبیعت باشم " لئوناردو داوینچی "

سیگارش را خاموش کرد و گل را روی میز گذاشت . چند قطره آب روی آن ریخت ، مشتهایش را محکم بر روی آن فرود آورد . با هر ضربه ای ردی از درد شکل می گرفت و با چرخشی دوباره محو می شد . تا آنجا که گل فریاد بر آورد من آماده شدنم . آنگاه زیباترین چهره خاطراتش را تصویر کرد . گودی چشمها در زیر ابرو ها ، حرکت مردمک ها ، بازی موژه ها ، گونه ها سر فراز ، لب ها همراه چند  قطره آب تا عطش تشنگیشان را فرو نشاند و موها ـ بلند تر از آنچه به یاد می آورد ـ صورت کامل شده بود . دستها ، فرشته سان رها در فضا . و بعد نوبت بر آمدگی ها و فرو رفتگی ها چون حرکت موج ، بی انتها .و پاها مطیع و سر به راه . چیز دیگری به یاد نمی آورد . سرش را بلند کرد از میز فاصله گرفت سیگاری روشن کرد و در پس دود سیگار به او خیره شد . نه او نبود ؛ یک چیز در پس حر کت ها جا افتاده بود . پس دوباره از نو شروع کرد چشم ها ، گونه ها ... لبها ، برآمدگی ها و فرورفتگی ها ، تا آنجا که می توانست به زیباییشان افزود . هیچ چیز کم نداشت . چند قدم عقب تر رفت ولی باز هر چه نگاه کرد او را ندید . مشتش را گره کرد تا ضربه آخر را بنوازد ، عرق از پیشانیش فرو ریخت و در گودی چشمهای او خانه کرد و آرام سرازیر شد و ردی از  اشک بر جای گذاشت . مرد ایستاد ، خاکستر سیگار به انتهای خود رسیده بود ؛ لبخندی زد  او آمده بود . خم شد ، نگاهش را بر چشمهای او ایستاند ، نفس گرم عمیقی کشید و گفت : تو مخلوق منی ، می پرستمت.

 

پ.ن  این متن را امروز که داشتم اتاقم را مرتب می کردم پیدا کردم و برای چند لحظه خاطرات خوش گذشته ای که حال شده بود تمام بدنم را رگ به رگ کرد . ...همممم یادمه سال سوم دانشگاه این را برای یک نفر نوشتم حتی برای اینکه خودش هم بخونه تو نشریه مون چاپ کردم  .....   از همه این ها بگذریم کلی یاد پت عزیز  و اون روزا کردم ، شیرینی  یه خاطراتی همیشه قابلیت مست کردن دارند  .

+ نوشته شده در  2007/3/20ساعت 15:43  توسط مونالیزا  |