تبليغاتX
مونالیزا

مونالیزا

سعی می کنم شاگرد خوبی برای استادم ، طبیعت باشم " لئوناردو داوینچی "

پیرزن در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود خبر آبگیری سد سیوند را به تو می دهد .نمی توانم بگویم تا کنون تعصبی از خود نشان نداده ام ، با گفته ای به هیجان نیامده ام و.. اما شاید بتوانم بگویم دیر زمانی است متعصبانه فکر نکرده ام  ،  آن روز که با افتخار در مورد تمدن ایران صحبت می کردی قانون حمورابی  را قدیمی ترین و جامع ترین قانون نامه باستان می خواندی و رشد قانون نامه نویسی را نشان فرهنگ و تمدن ملتت می دانستی تنها لبخندی زدم . آن زمان که با چهره ای بر افروخته از عصر طلایی کورش و داریوش سخن می گفتی بر گذشته سوار می شدی ، از آن دفاع می کردی و چون تاجی بر سر می گذاشتی اش سکوت کردم . هنگامی که خشمگین سر تکان می دادی وبدون مکث فیلم ۳۰۰ را نقد می کردی  ، آن را توهین به شعور بیننده دانستی در دانشگاه اینجا و آنجا سمینار گذاشتی از این و آن دعوت کردی تاریخ چند هزار ساله هخامنشی را را به رخ کشیدید لبخند زدم . اما زیر آب رفتن تنگه بلاغی چیز دیگری است .  و آنچه بیشتر از زیر آب رفتن تنگه بلاغی وحشت آور است ، فراموشی این چنین وقایعی است.  یاد داستانی می افتم  ، سرزمین مصیبت زده ای که مردمش تمام نابسامانی ها را از پادشاهش می دانستند  و سرانجام به زیرش آوردند. اما وضعیتشان تغییری نکرد مگر زمانی که خود خواستند و خطابه پادشاه که گفت " وقتی مرا ضعیف وناتوان پنداشتید خود ضعیف و ناتوان بودید و حالا  سرزمین ما به خوبی سامان دارد زیرا اراده شما چنین است .. " * .نمی دانم  ازکی اینگونه شدیم  چه کسی خواسته هایمان را ترور کرد . از چه زمانی خواب را بر بیداری ترجیح دادیم .

تصمیم می گیری نیمه شب بیرون بزنی سوار بر ماشین در شهر چرخی بزنی و جیغی به انعکاس بیداری سر بدهی ..اما نه بهتر است زود بخوابی ، فردا صبح زود کارهای نیمه تمام هفته را انجام بدهی شاید هم بعد از ظهر به تو زنگ بزنم برویم کافی شاپی ، پارکی ، سینمایی .  راستی شنیده ام چند فیلم جدید اکران شده هیچ کدام را دیده ای ؟ اما سینما را بگذاریم شنبه  .همان کافی شاپ  بهتر است بعدش هم می توانیم برویم در پارک قدمی بزنیم.

* : جبران خلیل جبران ، باغ پیامبر و سرگردان

+ نوشته شده در  2007/4/19ساعت 21:53  توسط مونالیزا  | 

یکی از پنج آرزوی بزرگم تشکیل یک مهمانی از شخصیت های تاریخی است . همیشه تصور می کردم دوست دارم چه کسانی را دعوت کنم با چه کسانی بنوشم با کی برقصم ( نمی دانم چرا بیشتر از همه دلم می خواهد با اسپیونزا برقصم ) به هر کس چه بگویم و ... . این چند روز کاری که کردم لیستی از کسانی که دوست داشتم دعوت کنم تهیه کردم حدود صد و خورده ای نفر شد بعد ....

پ. ن . 1 : تمام اینها چیزی شبیه داستان یا شاید بهتره بگویم طرح آن در حدود چهل صفحه شد که در این سه روز تنهایی در شمال وقتم را پر کرد . امروز بعد از سه روز تخم مرغ و سیب زمینی و ترکیب های مختلف آن دو خوردن  ، بیرون آمدم و یک ناهار حسابی خودم را مهمان کردم و الان انقدر سیرم که فکر می کنم اگر قرار بود دوباره این داستان را بنویسم چیز دیگری از کار در می آمد !

پ. ن . 2 : وقتی شمال می آیم حس نوستالژی ام گل می کند ، سفال های سرخ شیروانی، یک حوض پر از ماهی ، دخترکی که وزنش را روی نوک انگشتانش می اندازد که مگر با چند سانتی متری که به قدش اضافه می شود درون چاه را ببیند ، باغ محتشم ، صندلی آقاجون و دوستانش و ....

پ . ن . 3 : ویکتور هوگو می گوید آدم در تنهایی ، دیوانه می شود یا نابغه . حالا پیدا کنید پرتغال فروش را ؟!!!!!
+ نوشته شده در  2007/3/27ساعت 15:39  توسط مونالیزا  | 

 

هوسش به اندازه ئ یک خواهش تن

                          می زند موج در انگشتانم

                                                      می نوازم اورا

                 می زند چنگ ، آغوشم

نفسش رقص کند بی پروا

                            دور گردنبند تنم

                                                    می نوازم اورا

               می زند چنگ ، احساسم

                 ..............

 لب خستگیم باز شود آهی چند

  شب و تاریکی وتنهایی       نیست این همه ، رویایی چند  


                          

+ نوشته شده در  2007/3/23ساعت 22:53  توسط مونالیزا