تبليغاتX
مونالیزا

مونالیزا

سعی می کنم شاگرد خوبی برای استادم ، طبیعت باشم " لئوناردو داوینچی "

محکم دستگیره در را می چسبم . ترجیح می دهم به جای مشغول کردن خودم با مناظر اطراف حرکاتش را زیر نظر بگیرم انقدر تمام سلول های بدنم را جمع کرده ام که فکر می کنم به زودی به بی وزنی خواهم رسید .  وقتی دستش را می برد زیر صندلی به خودم قول می دهم دیگر در جاده سوار هر ماشینی نشوم .... می رسیم اما هنوز کامل پیاده نشده ،حرکت می کند ، مجبور می شوم برای اینکه بقیه تنم را بیرون بیاورم کمی دنبال ماشین بدوم . در حالی که قلبم تند تند می زند به تنها چیزی که فکر می کنم این است"رسیدم " .

رستوران های جاده دلشون به صدای ترمز ماشین خوشه . یک ساعت زود رسیدم ، همان طور که کیک و شیرم را تو ماشین می خورم به جاده نگاه می کنم . تقریبا یک ربع است که مرد جلوی رستوران قدم می زند . با هر صدای ماشینی سر بلند می کند .بلاخره ماشینی سرعتش را کم می کند مرد بی حرکت می ایستد ، اما ماشین خیز می کند به رستوران بعدی .آنگاه مرد سر بر می گرداند وقدم هایش را تند تر می کند حتی گاهی به نزدیک رستوران بقلی می رود و نگاهی می اندازد . کامیونی رد می شود مرد در حالیکه با سر سلام می کند با دست به رستوران وشاید به خانه بالای آن اشاره می کند اما کامیون نمی ایستند.  اگر صبحانه ام را نخورده بودم الان اولین مشتری  امروزت شده بودم . دلم می خواهد قیافه ات را بعد از آنکه اولین مشتری ات می آید تماشا کنم . اما  باز ترمز ماشین دیگری جلوی رستوران قبلی . مرد به درخت تکیه می دهد و بعد آرام به درون رستوان می خزد  .

به خاطر این پرونده لعنتی مجبور شدم چند بار مسیر فشم و لواسان و افجه را بروم و بیایم . و از اونجا که همیشه عجله داشتم زودتر کارها را انجام بدهم هر ماشینی که می ایستاد سوار می شدم . اما دیروز خودم ماشین بردم البته نه به خاطر اتفاق دفعه قبل بلکه برای این که مجبور بودم کارشناس ها را ببرم سر زمین . صبح خیلی زود حرکت کردم و بر خلاف انتظارم رانندگی تو جاده اصلا سخت نبود مخصوصا اینکه تمام مسیر  بهاری شده بود و لذت خاص بهت می داد . و حالا فکر می کنم عاشق رانندگی تو جاده شدم  . به محض اینکه یه پول قلمبه بیاد دستم یه وانت نیسان ۴ در می گیرم می زنم تو جاده . ببینم کسی همسفر خوب سراغ نداره ؟

خاصیت جاده اینه که وقتی از دور مسافری را می بینی ، نمی تونی راحت بگذری ، ممکنه تا ساعت ها ماشینی گیر نیاد . به خاطر این ترمز می کنی و  می گی من تا فلان جا می رم می خواین تا یه مسیری با من بیان ؟.( به گمانم طبیعت وحشی اطراف مسافر و راننده را بی باک تر می کنه ). همسفر های جاده ای خصوصیات خودشون را دارند ، شاید بشه گفت در اغلب موارد رشته مکالمات ، یک فرمول را طی می کنه .  

+ نوشته شده در  2007/5/15ساعت 10:41  توسط مونالیزا  | 

یک ساعتی وقت دارم ، سرعتم را کم می کنم و مشغول آدمها و کتاب های پشت ویترین می شوم. ساعت به حد تاریکی رسیده است .لامپ قرمزی که درشت نوشته است کتابفروشی قربانی یا کتابهای رنگ پریده که روی هم تلمبار شده است می ایستاندت . می توانی رد بشوی اما ثانیه ها کند شده اند و هوس پیدا کردن کتاب قدیمی یا ممنوعه ای هنوز با توست . به سختی در ورودی را پیدا می کنی ، کتاب فروشی در زیر مغازه ظروف پلاستیکی قرار دارد  و برای پیدا کردن در ورودی باید چرخی دور ساختمان بزنی . شاید به خاطر همین است که تا به امروز ندیده بودمش . به محض ورود بوی کتاب های مرده در دماغت می پیچد . خم می شوی روی نام ها به امید اینکه کتابی که مدت هاست دنبالش هستی را ببینی . بعضی نام ها بر اثر سایش محو شده اند . نیم ساعتی با کتاب ها ور می روی ، قصد خرید کتاب نداشتی آنچه وادارت کرده بود پا به مغازه بگذاری کشف چیز تاره یا پیدا کردن تو بود .  چند کتابی هم هست که می خواستی از مدت ها قبل بخری ،اما قیمت پشت جلد منصرفت می کند ؛ به هر حال کتاب نازکی را انتخاب می کنی ،موش ها و آدم ها اثر جان اشتاین بک ، ساعت تند می شود به  دم صندوق می روی تا حساب کنی.  همان طور که کتاب را ورق می زنی نوشته ای در صفحه آخر متوقفت می کند :

" ناهید جون تولدتو بهت تبریک می گم و امیدوارم که سالهای آینده زندگی خوبی داشته باشی . از بد خطی و انشای بدم عذر می خوام (تقصیر خودم که نیست ) دینا ".

به خودت می گویی ؛ نه ! دوست ندارم کتابی که اسم دیگری رویش است در کتابخانه ام بگذارم . و با اینکه از خرید کتاب منصرف شده ای باز به سراغ قفسه ها می روی تا با کتاب دیگری تعویضش کنی چند کتاب دیگر را بر می داری اما وقتی  به قیمتش نگاه می کنی دوباره سرجایشان می گذاری .... در لحضه ای ساعت از حرکت باز می ماند و تو مانند گنجینه ای در دستم می شوی به طرف صندوق می روم الان تو متعلق به منی .  چند ساعت دیگر در ماشین نشسته ام نگاهی به سال نشر می کنم ، ۲۵۳۶ تقریبا ۳۰ سال پیش ؛ دوباره نگاهی به صفحه آخر می اندازم ، از روی دست خط و چیدمان لغات حدس می زنم در آن زمان ۱۶ـ۱۵ سال بیشتر نداشته ای . چشمهایم را می بندم و سرم را به شیشه تکیه می دهم  ، تصور می کنم تو الان کجایی؟  شاید  زمانی که قصد رفتن به خارج داشتی تمام کتاب خانه ات را فروختی ، شاید در حادثه در جاده کشته شده ای و هر آنچه از تو باقی مانده بود در حراجی فروخته شد و شاید ... به روزی فکر می کنم که جمع شدید تا تولدت را جشن بگیرید به هیاهویی که داشتید و به صفحات رنگ پریده ئ کتابی که الان در دستان من است . به خاطره که ممکن است با دیدن این کتاب برای تو زنده شود و شاید نه !  باز به آدمها و آنچه می آید و می رود فکر می کنم و باز به آدمها.....به هر حال این کتاب همیشه ارزشی خاص تر از بقیه کتاب ها برایم خواهد داشت .

+ نوشته شده در  2007/5/10ساعت 1:25  توسط مونالیزا  | 

 .. به نظر من اولین و مهم ترین وظیفه ما انسانها این است که هر کدام به اندازه توانایی خود سعی کنیم خودمان را بشناسیم و علت رفتارهایمان را مورد بررسی قرار دهیم . علم رفتار شناسی در حال حاضر دو مقصد اصلی دارد : اول اینکه دریابد غریزه ء تهاجم چگونه می تواند با تغییر مسیر و هدفهای جانشین شده ، ارضاء شود و دوم آنکه با استفاده از روش های روانکاوی تحقیق کند که تعالی مقاصد غریزی یعنی به خدمت گرفتن آنها برای رسیدن به مقاصدی عالیتر از احتیاجات اولیه حیات ، تا چه حد میسر است .. "

آنچه در بالا آمده یک قسمت از فصل آخر  کتاب تهاجم نوشته کنرادلورنتس است ،  موضوع کتاب بررسی تهاجم نسبت به همنوع ، یعنی غریزه جنگجویی با همنوعان در حیوان و انسان اشت .  چند فصل اول از طریق روش میدانی به بررسی رفتار تهاجم در چند نوع حیوان و نقشی که غریزه تهاجم می تواند در حفظ نوع بازی کند پرداخته  . فصل پنجم که به نظر من قابلیت چند بار خواندن و تعمق فراوان دارد به بررسی چگونگی شکل گیری و نقش رسم ها پرداخته است . در فصول بعدی انواع مختلف نظم اجتماعی شناخته شده در جانوارن را مورد شناسایی قرار می دهد .و عاقبت در سه فصل آخر بعد از آنکه انسا ن را دعوت به فروتنی کرد - عاملی که موجب می شود انسان نتواند خودر ا جزئی از طبیعت بداند و قبول کند که رفتار او هم از قوانین کلی طبیعت تبعیت می کند - سعی می کند با آگاهی از علتها راهی برای انحراف مخرب تهاجم انسان پیشنهاد کند.

پ.ن :  انقدر از خواندنش لذت برم که دلم نیامد با شما تقسیم نکنم . شاید در پست های بعدی جزئی تر بهش پرداختم .

+ نوشته شده در  2007/5/6ساعت 1:44  توسط مونالیزا  | 

چند سال پیش که کتابِ زندگی جنگ و دیگر هیچ اوریانا فالاچی را می خواندم ، عجیب ترین نکته برایم آن قسمت از کتاب بود که می گفت ویت کنک ها پس از دستگیری در مقابل هر نوع شکنجه ای مقاومت می کردند و چیزی نمی گفتند ، و تنها بعد از آنکه به آنها گفته می شد که ناشناس کشته و دفن می شوند اقرار می کردند. به عبارتی تحمل بی نام ونشان مردن برایشان از هر شکنجه ای سخت تر بود بااینکه همه آنها می دانستند که عاقبت کشته خواهند شد.

اون موقع نتونستی به هیچ وجه رفتار آنها را توجیه کنی به نظرت یک جور  بلاهت می آمد . به خودت می گفتی اگر  بتونم در مقابل شکنجه مقاومت کنم ، فرقی برایم نخواهد داشت که زیر تیرباران رسمی کشته شوم یا غیر رسمی .

الان که فکر می کنم  می بینم چند درصد از رفتار ما تو زندگی می تونه  شبیه رفتار اونها باشه ؟ آیا بیشتر از همه از این نمی ترسی که فراموش بشوی یا وجود نداشته باشی؟ چند بار سعی کردی حتی با نبودت هم باشی؟ آیا همیشه دنبال این نبودی که از خودت نشانی بگذاری ؟ روی درخت اسمت را می تراشی ، روی کاغد می کِشی ، می نویسی ، خلق می کنی ، خلق شده ها را نابود می کنی ، روی ذهن ها حک می کنی . آیا روابطمان با دیگران در این خلاصه نمی شود که چه میزان در ذهنشان جا داریم ؟ رفتار احترام آمیز را چه می دانی ؟............. نتیجه ای قرار نیست گرفته شود .

پ. ن : عملاً دارم از روش تغییر مسیر تهاجم برای مهار خشم درونم استفاده می کنم .

+ نوشته شده در  2007/4/30ساعت 0:24  توسط مونالیزا  | 

تصور کن یک روز همان طور که منتظر نشسته ای سایه ای دو برابر قد و هیکل خودت کنارت ظاهر شود . سر می گردانی ببینی سایه چه کسی است اما هر چه چشم می گردانی کسی را نمی بینی . نامطمئن از جا بلند می شوی و حرکت می کنی اما سایه نیز دنبالت می کند . بر می گردی دیگر از سایه خودت خبری نیست ، سایه یک نفر دیگر با حرکاتش همراهت است .

این اتفاق برای او افتاد . بعد از آن روز نکبتی جرات نکرد بیرون برود . از روز فراری شد ، دیگر نمی توانست روزها سر کار برود ، از کارش استعفا داد . تنها جائی که توانست کار شبانه پیدا کند کارخانه ای بیرون شهر بود‌‌‌‌‌‌‌‌ . مجبور شد خانه اش را عوض کند . شب ها سر کار می رفت و روز ها می خوابید . هر چه می گذشت روابطش با خانواده و دوستانش کم تر می شد. ساعاتی که می توانست با  آنها باشد محدود شده بود ، طوری که عملا در هیچ برنامه ای نمی توانست شرکت کند . اوایل هر از گاهی چند تایی از دوستان سری می زدند اما زیاد طول نکشید که از آنها هم خبری نشد . در عرض چند ماه به اندازه چند سال پیر شده بود ؛ انقدر تنها شده بود که اغلب با خودش حرف می زد . یک بار مردی در کارخانه از او پرسیده بود با کی حرف می زنی ؟و او ناخودآگاه گفته بود ؛ سایه ام ....   بعد از آن ماجرا به تنها چیزی که فکر کرد این بود ؛ اون که سایه من نیست ! آیا من تمام مدت با کسی حرف می زدم که ازش فرار می کردم ؟! . به هر حال روزی بیرون رفت سایه هنوز با او بود  و از خوشحالی جلو تر از او می دوید ؛ او نگاه می کرد و از آنچه در آن مدت تغییر کرده بود برای سایه می گفت .

او الان روزها  سر کار می رود  ، روابط اولیه اش را با خانواده و دوستانش باز یافته است . اما از این به بعد اگر کسی را دیدید که تنهایی با سایه ای حرف می زند بدانید اوست .

+ نوشته شده در  2007/4/25ساعت 22:21  توسط مونالیزا  |