تبليغاتX
مونالیزا

مونالیزا

سعی می کنم شاگرد خوبی برای استادم ، طبیعت باشم " لئوناردو داوینچی "

 

کل می اندازند که چه کسی می تواند بیشتر نفسش را نگه دارد ، بعد از چند دقیقه یکی صورتی ، قرمز ، سیاه می شود و می میرد اون یکی در حالیکه رمقی ندارد بر سرش می ایستد و  خندان می گوید : دیدی من بردم !

 

+ نوشته شده در  2007/6/21ساعت 21:33  توسط مونالیزا  | 

 

در خود دفن می شوم

نه خنده ای

         نه گریه ای

                نه حرکتی

پشت پنجره ،

موسیقی ِ در حرکت با جیغ ترمزی قطع می شود 

     صدای شیون زن ، قرمزی زمین را سرخ تر می کند

               و قدم های سریع ، شعاع دایره را بزرگ تر 

      و  تنها زمزمه ای خاموش از خنده های شهوت آمیز دختر همسایه می ماند 

در اتاق من اما ،

صفحه سفید سقف ، درون چشمانم کوچک و کوچک تر می شود

       و دیوارها نزدیک و نزدیک تر  

                              و من را در خود دفن می کنند .

 

+ نوشته شده در  2007/6/11ساعت 21:15  توسط مونالیزا 

اگه بپذیرم عشق یه مفهومه باید ببینم از کی به وجود آمده . به نظرم میل و کشش بین دو جنس همیشگی بوده اما در اینکه چه اسمی روی این میل می تونم بگذارم شک دارم . ویل دورانت در مورد روابط مردم جوامع اولیه معتقده که در بین آنها نشانی از عشق رمانتیک نیست .

"به علت ارتباط جنسی آزاد و به این دلیل که جوان هر وقت بخواهد بلافاصله می تواند دفع شهوت کند، دیگر علتی نمی ماند که جوان بنشیند و در سر ضمیر خود ، نسبت به احساسی از وی که تحریک شده و نتوانسته است فروبنشاند ، بیندیشد ومحبوبه ی طرف میل خود را بزرگ و عالی تصور کند ، و از آن میان عشق رمانتیک پیدا شود ."

به نظرم تنها نتیجه ای که می تونم بگیرم اینه که این مفهوم در طول تاریخ معانی مختلف و صحیح تر اینکه تعاریف مختلفی داشته ( مطمئناً  تعریف غالب در یک دوره نه تنها متاثر از شکل روابط موجوده بلکه تاثیر گذار بر آن هم هست ) . یکی از کار هایی که می شه کرد تا فهمید در هر دوره ای چه تعریفی غلبه داشته نگاهی به متون ادبی و اشعار و ترانه هاست . تا اونجایی که من یادمه در هزار و یک شب در تعریف عشق بیشتر تکیه بر خواستنه به قولی از نازک اندیشه های عاشقانه در آن خبری نیست . وشاید بشه گفت عاشق و معشوق در ردیف هم هستند . اما هر چقدر به جلو می رویم معشوق محوری بیشتر دیده می شه که شاید ناشی از همین محدود شدن روابط زن و مرد  و ایجاد حس مالکیت باشه .  در غزلیات سعدی و حافظ  معشوق محوری و خلاصه کردن زیبایی ها  در معشوق  و جدایی از خود به اوج می رسه . طوری که جایی برای عقل در حریم عشق نیست . و عشقی ارزش پیدا می کنه که جاودانه و همیشگی باشه .  تکیه بر جاودانگی و بی خود شدن در رابطه با معشوق مفهوم عشق آسمانی را به همراه داره . حتی در این دوره ها تاکید بر عشق آسمانی به اندازه ایست که عشق زمینی و جسمی خوار شناخته می شه ( عشقها کز پی رنگی بود   عشق نبود عاقبت ننگی بود) . به طوری که  به نظرم کم کم  تعریف عشق آسمانی در روابط زمینی هم نفوذ می کنه و عشقی ارزش پیدا می کنه که ورای خواسته های جسمی ، و لا یزال باشه .  ولی از آنجایی که هر اوجی فرودی داره کم کم شدت معشوق محوری هم کمتر می شه ، (پیشرفت زندگی بشر ودل مشغولی های دیگه ای که برایش به وجود می یاد فرصت چندانی برای پرداختن به چنین تفکراتی نمی گذاره) . همچنین رواج انسان گرایی و توجه به خود دوباره عشق جسمی را پر رنگ تر می کند و نگاهی ارزشمند به آن می ده .  اما اونچه جالبه موج جدیدیه که  نسبت به مفهوم عشق پیدا شده که در آن نه تنها از معشوق محوری خبری نیست بلکه می شه نشانه هایی از عاشق محوری را نیز در آن دید .... خیال نکن نباشی بدون تو می میرم گفته بودم عاشقم خوب حرفمو  پس می گیرم.. برو دیگه دوست ندام ... یا رفتی با یکی دیگه دوست شدی خیالی نیست جاتم اصلا خالی نیست.. (چندتایی دیگه از این ترانه ها را تو تاکسی یادداشت کرده بودم که هر چی می گردم پیدا نمی کنم ) . خلاصه اینکه رواج فرد گرایی منجر به این شده که معشوق محوری رنگ ببازه و عاشق وخواسته های اون محوریت پیدا کنه .

 قضاوت کردن در مورد اینکه عشق باید چگونه باشه کار من نیست .  هر چند که گاهی فکر می کنم بهتر بود من زودتر بدنیا می آمدم . شریعتی نوشته ای داره در مورد اینکه دوست داشتن از عشق برتر است یادم نمیاد در کدام کتابش بود اما همین قدر یادمه که اون موقع از خوندنش خیلی لذت بردم البته شاید الان اگه بخونم آنقدر خوشم نیاد اما یه جملش هست که همیشه پیش خودم تکرار می کنم .. محبوبم امیدوارم بعد از من نیز همیشه سرشار از بودن باشی و زندگی کنی .. ( اگه تحریفی توش هست به حساب گذشت زمان بگذارید).

* می دونم طولانی شد اما بلاخره تمامش کردم*

 

+ نوشته شده در  2007/5/25ساعت 20:43  توسط مونالیزا  |