هر کار کردم یادم نیومد چند وقته ندیده بودمش اماحتماً باید انقدری باشه که حسابش از دستم در رفته بود . باوجود اینکه بارها به این فکر کرده بودم که حتما تو این مدت کلی تغییر کرده وقتی دیدمش نتونستم جلوی جا خوردن خودم را بگیرم . خطی که بین ابروهاش افتاده بود ، تار موهای سفیدی که تو موهاش پخش شده بود . قدم های نرم و آهسته ای که جای اون قدم های سریع و نفس گیر آمده بود.دیگه نمی تونستم مثل قدیم ها به صدای زنگ دار و سریعش ، کلماتی که موقع حرف زدن جا می موندند و چرخشی که به دستاش تو فضا می داد که باهاش شنونده را متقاعد کنه بخندم . پشت سر هم ازش سئوال می پرسیدم ، بیشتر از اینکه جوابی که بهم می داد برام مهم باشه کشف تغییراتی که کرده بود برام مهم بود. حرکات لبهاش، طرز دست گرفتن لیوان قهوه ای که تنها یه قاشق شکر توش ریخته بود و ... اما اونچه بیش از همه متعجبت کرد این ها نبود ، نگاهش بود ، دیگه از اون درخشش قبلی و حرکات سریع مردمک خبری نبود ، حالت کسی را داشت که انگار داره به منظره ای در دور دست ها نگاه می کنه نتونستم جلوی خودم را بگیرم و حرفش را بریدم و گفتم : خیلی فرق کردی . بلافاصله جواب داد : تو هم ! و من بهت زده در چشمهاش دنبال چیزی می گشتم که اون در من جستجو می کرد.
