صدای باد مثل زوزه گرگ بلند و بلند تر می شه ، سرم را توی گردنم جمع می کنم تا از سوزش پرتاب دست های باد دور بشم . نای راه رفتن ندارم تمام نیرویم را جمع می کنم تا خودم را به نزدیک ترین درختی که می بینم برسونم . دستم را روی تنه درخت تکیه می دهم و لیز می خورم روی زمین . برف شروع شده سرم را می گیرم بالا چند تا دونه درشت برف می افتند روی پیشونیم و غلط می خورند پایین و رو لبهام جمع می شوند دهنم را باز می کنم ، چقدر تشنه ام ....
پ . ن : وقتی از گرما نفستون در نمیاد ، چند ساعتی است که منتظر ماشین هستید ، وبدتر از همه جایی هستید که هیچ سوپر مارکتی پیدا نمی شه یه بطری آب بخرید،می تونید با این تفکرات خودتون را خنک کنید.
