تبليغاتX
مونالیزا

مونالیزا

سعی می کنم شاگرد خوبی برای استادم ، طبیعت باشم " لئوناردو داوینچی "

 

* : این همه آدم حتما باید می رفتی از اون آدرس می پرسیدی (عصبانی)                                     **: اخه قیافه اش جالب بود می خواستم ببینم صداش چطوریه !

چند وقتیست تفریحم جمع کردن صدا هاست . دقیق اگر بخواهید از همان روزی که پیرمرد را دیدم ، پیرمرد ای با لباس های رنگ پریده به شکل پیرزنی که در یک تشت پلاستیکی چنگ میزند و ریسمانی معلق بین دو درخت که وقتی لباس های پشمی را رویش آویزان می کنی کش می آیند به طرف زمین ،درست مثل پیرمرد که کمرش خم شده بود به طرف زمین .آنچنان دست هایش را پشت کمرش حلقه کرده بود که گمان می کری مراقب است وزنه ء سنگینی ازپشتش نیفتد . وقتی وارد اتاق شد من در تقلا برای سرعت بخشیدن تنها توانستم نیم نگاهی به پیرمردی که احتمالا روزگاری کارگر بارکشی بوده است بیاندازم . اما وقتی آن صدای گرم و قوی پخش شد نمی شد برنگردی به دنبال صدایی آنچنان استوار و رسا که همه را به تحسین ساکت کرده بود .  باورم نمی شد آن کلمات شمرده با آن صدای آهنگین متعلق به آن پیرمرد باشد .... زمان آن بود که توقف کنی . ..  از همان روز شروع کردم به جمع کردن صدا ها .   دزدانه در شهر راه می روم و وقتی به صدایی می رسم توقف می کنم .  آرام نزدیک می شوم بی توجه به فاصله های عرفی آنچنان نزدیک می شوم که گاه حتی گرمای وجودشان ، نفسهایشان را احساس می کنم . خیره  گوش می دهم و  وقتی هاج و واج نگاهم می کنند نگاهشان می کنم از آن نگاه ها که از درون خالی می شوند و لبخندی می زنند . بعد من همراه هیچان سرقت گنجینه ای دور می شوم .... و حالا شب ها تنها تفریحم شده است گوش دادن به کلکسیون صداهایی که جمع می کنم .

* می توانستم صدایت را داشته باشم . می توانستم صدایت را وقتی به گودی چشمهایت نگاه می کنم داشته باشم ؛ اگر تنها چند ساعت زودتر فهمیده بودم . چند روز بود که بی مقدمه بعد از مدتها به ذهنم آمده بودی اما من باز چند ساعت دیر فهمیدم .....

** زمستان را دوست دارم . سرما را دوست دارم و نگاه کردن به صداهایی که دود می شوند در هوا .

 

+ نوشته شده در  2008/1/18ساعت 1:50  توسط مونالیزا  |