تبليغاتX
مونالیزا

مونالیزا

سعی می کنم شاگرد خوبی برای استادم ، طبیعت باشم " لئوناردو داوینچی "

اگر همیشه در زندگی دیر کرده باشی و عقب باشی کلی بهانه های جور وا جور یاد می گیری ، اما این بار هر چه نگاه می کنم هیچ بهانه ای نمی توانم بیاورم . من یادم رفت تولد یکی از بهترین دوستانم را تبریک بگویم !

* پت عزیر تو تنها کسی هستی که می دانم حتما اینجا را می خوانی به خاطر این همینجا تولدت را هزار بار تبریک می گویم خودت خوب می دانی چقدر عزیز همه هستی ولی شاید ندانی چقدر شادی و امید و محبت به من بخشیده ای .

* لوتی وار چاکریم  تولدت مبارک :*

+ نوشته شده در  2009/6/4ساعت 17:23  توسط مونالیزا  | 

اینجا تهرانست ، می توانی دماوند را مثل توچال ببینی . اینجا تهرانست ، می توانی 15 دقیقه ای تمام خیابان ولیعصر را از راه آهن تا تجریش طی کنی . اینجا تهرانست که ساکنانش با لبخند جوابت را می دهند . اینجا تهرانست که هرچند دیگر انار ندارد اما پر است از آب انار فروشی . اینجا تهران است اما فقط برای 5 روز .

* دیروز به یک نفر سال نو را تبریک گفتم . دیدم چه ایرادی دارد اگر با این همه تأخیر اینجا هم به رسم معمول سال نو را تبریک بگویم پس سال نوی همگی مبارک .

** عشق غلغلکم می دهد اما نمی خندانتم . تجربه ها زمختم کردست ؟

*** خیلی بد است خودت را بشناسی ؛ خانوم خانوم ها گوشت بو نمی دهد دستت به آن نمی رسد.

**** می روم این بار نه به نفس ِسفر بلکه به نفس ِنفس.

+ نوشته شده در  2009/4/23ساعت 16:7  توسط مونالیزا  | 

 

هر آنچه را که امروز دلت نمي آيد دور بياندازي فردا حتما خواهي انداخت .

 

+ نوشته شده در  2009/1/28ساعت 14:22  توسط مونالیزا  | 


هر وقت جوش می زنم از این جوشهایی که وقتی دستت به آن می خورد نفست در نمی آید غیر ممکن است یاد سال اول دانشگاه نیفتم ، طبق رسم معمول دور هم جمع شده بودیم و می گفتیم و می خندیدیم که از دور دو عدد آلبالو به جمعمان پیوستند و اعلام کردند که قرار است امروز در دانشکده فنی سمیناری در خصوص جوش صورت برگذار شود . ما هم نه تنها به خاطر سال اولی بودن و کرم کشف دانشگاه داشتن بلکه بیشتر از آنجا که جملگی مبتلا به درد جوش بودیم راهی شدیم . وارد فنی که شدیم مقادیری میز و مشتی دستگاه و خرمنی از بروشورها به استقبالمان آمد . ما هم برای خالی نبودن عریضه گشتی زدیم تا سمینار جوش شروع شود. در این فاصله چند نفر از دوستان سر به زیرو خندان جلو آمدند و دست ما را گرفتند که برویم و البت از ما اصرار که پس سمینار چی که یکی از دوستان لطف کردند و تشریح کردند که یکی از آقایان حاضر برایشان توضیح داده فرق سمینار جوش صورت و جوش و جوش کاری چیست .

پ . ن . 1 : این پست به تشویق پت عزیر برای تمام دوستای خل خلی خودم نوشته شد .

پ . ن . 2 : بم ، جنگ ، سفر ، نوشته هایی با مزه چلوکباب


+ نوشته شده در  2009/1/9ساعت 19:7  توسط مونالیزا  | 


زنگ زدم گفتم مشکلی پیش اومده نمی تونم بیام . خسته ام ؟ نمی دونم ؛ فقط دلم می خواست امروز برای خودم باشه دور از کار و هر چی قانونه . دوش گرفتم ، یه چرخی تو وب زدم ، یه فیلم خوب نگاه کردم و رفتم کنار پنچره تا تونستم از گرمای آفتاب زمستون استفاده کردم . معرکست وقتی سردته یه گرمایی رو پوستت بازی کنه یه جور حسی شبیه اعتماد ، آرامش بهت می ده . بعد دلم خواست به همه کسایی که می شناسم زنگ بزنم و بگم چقدر دوستشون دارم و چقدر خوشحالم که هستند .
من چی می خوام ؟ گاهی فکر می کنم زندگی کردنم مثل کسی می مونه که داره از رو دست دیگران مشق می نویسه . دلم می خواد "راز " را بنویسم یه مرخصی طولانی یه جای دور .


+ نوشته شده در  2008/11/16ساعت 11:55  توسط مونالیزا  | 


در حال صرف کردن فعل شادی ام .

×× کاش خودت می خواندی .

+ نوشته شده در  2008/8/24ساعت 1:50  توسط مونالیزا  | 

 

این پست احتمالاْ باید زود تر نوشته می شد اما دیر شد مثل خیلی چیز های دیگر . یک سال است که می خواهم کتاب تاریخچه زمان را بخوانم نشده چند صفحه بیشتر جلو نمی روم  به جایش تا بخواهید عقب گرد می کنم زمان را .  تقویم جدیدی گرفته ام ، بهار نو شدن است یا تکرار دوباره یک فصل ؟

* این تعطیلات یک سری فیلم گرفته بودم که با سرعت یک کیلو متر در ساعت حرکت می کردند ، از آن فیلم ها که باید حتماْ پایت روی هوا باشد موقع دیدن و البته برای اولین بار فیلمی دیدم که به خوبی کتابش بود ( زن در ریگ روان ).   وحالا قرار است از فردا همه چیز سرعت بگیرد !

* رسم است دیگر ، و تو می دانی که من چقدر رسم ها را دوست دارم . عیدتان مبارک .

 

+ نوشته شده در  2008/4/5ساعت 3:43  توسط مونالیزا  | 

صدای باد مثل زوزه گرگ بلند و بلند تر می شه ، سرم را توی گردنم جمع می کنم تا از سوزش پرتاب دست های باد دور بشم  . نای راه رفتن ندارم تمام نیرویم را جمع می کنم تا خودم را  به نزدیک ترین درختی که می بینم برسونم . دستم را روی تنه درخت تکیه می دهم و لیز می خورم روی زمین . برف شروع شده سرم را می گیرم بالا چند تا دونه درشت برف می افتند روی پیشونیم و غلط می خورند پایین و رو لبهام جمع می شوند دهنم را باز می کنم ، چقدر تشنه ام ....

پ . ن :  وقتی از گرما نفستون در نمیاد ، چند ساعتی است که منتظر ماشین هستید ، وبدتر از همه جایی هستید که  هیچ سوپر مارکتی پیدا نمی شه یه بطری آب بخرید،می تونید با این تفکرات خودتون را خنک کنید.

+ نوشته شده در  2007/8/15ساعت 13:35  توسط مونالیزا  | 

 

یه چمدان شادی و خاطره  آوردند .

 

+ نوشته شده در  2007/7/7ساعت 11:2  توسط مونالیزا  | 

محکم دستگیره در را می چسبم . ترجیح می دهم به جای مشغول کردن خودم با مناظر اطراف حرکاتش را زیر نظر بگیرم انقدر تمام سلول های بدنم را جمع کرده ام که فکر می کنم به زودی به بی وزنی خواهم رسید .  وقتی دستش را می برد زیر صندلی به خودم قول می دهم دیگر در جاده سوار هر ماشینی نشوم .... می رسیم اما هنوز کامل پیاده نشده ،حرکت می کند ، مجبور می شوم برای اینکه بقیه تنم را بیرون بیاورم کمی دنبال ماشین بدوم . در حالی که قلبم تند تند می زند به تنها چیزی که فکر می کنم این است"رسیدم " .

رستوران های جاده دلشون به صدای ترمز ماشین خوشه . یک ساعت زود رسیدم ، همان طور که کیک و شیرم را تو ماشین می خورم به جاده نگاه می کنم . تقریبا یک ربع است که مرد جلوی رستوران قدم می زند . با هر صدای ماشینی سر بلند می کند .بلاخره ماشینی سرعتش را کم می کند مرد بی حرکت می ایستد ، اما ماشین خیز می کند به رستوران بعدی .آنگاه مرد سر بر می گرداند وقدم هایش را تند تر می کند حتی گاهی به نزدیک رستوران بقلی می رود و نگاهی می اندازد . کامیونی رد می شود مرد در حالیکه با سر سلام می کند با دست به رستوران وشاید به خانه بالای آن اشاره می کند اما کامیون نمی ایستند.  اگر صبحانه ام را نخورده بودم الان اولین مشتری  امروزت شده بودم . دلم می خواهد قیافه ات را بعد از آنکه اولین مشتری ات می آید تماشا کنم . اما  باز ترمز ماشین دیگری جلوی رستوران قبلی . مرد به درخت تکیه می دهد و بعد آرام به درون رستوان می خزد  .

به خاطر این پرونده لعنتی مجبور شدم چند بار مسیر فشم و لواسان و افجه را بروم و بیایم . و از اونجا که همیشه عجله داشتم زودتر کارها را انجام بدهم هر ماشینی که می ایستاد سوار می شدم . اما دیروز خودم ماشین بردم البته نه به خاطر اتفاق دفعه قبل بلکه برای این که مجبور بودم کارشناس ها را ببرم سر زمین . صبح خیلی زود حرکت کردم و بر خلاف انتظارم رانندگی تو جاده اصلا سخت نبود مخصوصا اینکه تمام مسیر  بهاری شده بود و لذت خاص بهت می داد . و حالا فکر می کنم عاشق رانندگی تو جاده شدم  . به محض اینکه یه پول قلمبه بیاد دستم یه وانت نیسان ۴ در می گیرم می زنم تو جاده . ببینم کسی همسفر خوب سراغ نداره ؟

خاصیت جاده اینه که وقتی از دور مسافری را می بینی ، نمی تونی راحت بگذری ، ممکنه تا ساعت ها ماشینی گیر نیاد . به خاطر این ترمز می کنی و  می گی من تا فلان جا می رم می خواین تا یه مسیری با من بیان ؟.( به گمانم طبیعت وحشی اطراف مسافر و راننده را بی باک تر می کنه ). همسفر های جاده ای خصوصیات خودشون را دارند ، شاید بشه گفت در اغلب موارد رشته مکالمات ، یک فرمول را طی می کنه .  

+ نوشته شده در  2007/5/15ساعت 10:41  توسط مونالیزا  | 

یک ساعتی وقت دارم ، سرعتم را کم می کنم و مشغول آدمها و کتاب های پشت ویترین می شوم. ساعت به حد تاریکی رسیده است .لامپ قرمزی که درشت نوشته است کتابفروشی قربانی یا کتابهای رنگ پریده که روی هم تلمبار شده است می ایستاندت . می توانی رد بشوی اما ثانیه ها کند شده اند و هوس پیدا کردن کتاب قدیمی یا ممنوعه ای هنوز با توست . به سختی در ورودی را پیدا می کنی ، کتاب فروشی در زیر مغازه ظروف پلاستیکی قرار دارد  و برای پیدا کردن در ورودی باید چرخی دور ساختمان بزنی . شاید به خاطر همین است که تا به امروز ندیده بودمش . به محض ورود بوی کتاب های مرده در دماغت می پیچد . خم می شوی روی نام ها به امید اینکه کتابی که مدت هاست دنبالش هستی را ببینی . بعضی نام ها بر اثر سایش محو شده اند . نیم ساعتی با کتاب ها ور می روی ، قصد خرید کتاب نداشتی آنچه وادارت کرده بود پا به مغازه بگذاری کشف چیز تاره یا پیدا کردن تو بود .  چند کتابی هم هست که می خواستی از مدت ها قبل بخری ،اما قیمت پشت جلد منصرفت می کند ؛ به هر حال کتاب نازکی را انتخاب می کنی ،موش ها و آدم ها اثر جان اشتاین بک ، ساعت تند می شود به  دم صندوق می روی تا حساب کنی.  همان طور که کتاب را ورق می زنی نوشته ای در صفحه آخر متوقفت می کند :

" ناهید جون تولدتو بهت تبریک می گم و امیدوارم که سالهای آینده زندگی خوبی داشته باشی . از بد خطی و انشای بدم عذر می خوام (تقصیر خودم که نیست ) دینا ".

به خودت می گویی ؛ نه ! دوست ندارم کتابی که اسم دیگری رویش است در کتابخانه ام بگذارم . و با اینکه از خرید کتاب منصرف شده ای باز به سراغ قفسه ها می روی تا با کتاب دیگری تعویضش کنی چند کتاب دیگر را بر می داری اما وقتی  به قیمتش نگاه می کنی دوباره سرجایشان می گذاری .... در لحضه ای ساعت از حرکت باز می ماند و تو مانند گنجینه ای در دستم می شوی به طرف صندوق می روم الان تو متعلق به منی .  چند ساعت دیگر در ماشین نشسته ام نگاهی به سال نشر می کنم ، ۲۵۳۶ تقریبا ۳۰ سال پیش ؛ دوباره نگاهی به صفحه آخر می اندازم ، از روی دست خط و چیدمان لغات حدس می زنم در آن زمان ۱۶ـ۱۵ سال بیشتر نداشته ای . چشمهایم را می بندم و سرم را به شیشه تکیه می دهم  ، تصور می کنم تو الان کجایی؟  شاید  زمانی که قصد رفتن به خارج داشتی تمام کتاب خانه ات را فروختی ، شاید در حادثه در جاده کشته شده ای و هر آنچه از تو باقی مانده بود در حراجی فروخته شد و شاید ... به روزی فکر می کنم که جمع شدید تا تولدت را جشن بگیرید به هیاهویی که داشتید و به صفحات رنگ پریده ئ کتابی که الان در دستان من است . به خاطره که ممکن است با دیدن این کتاب برای تو زنده شود و شاید نه !  باز به آدمها و آنچه می آید و می رود فکر می کنم و باز به آدمها.....به هر حال این کتاب همیشه ارزشی خاص تر از بقیه کتاب ها برایم خواهد داشت .

+ نوشته شده در  2007/5/10ساعت 1:25  توسط مونالیزا  | 

یکی دیگه

از این به بعد جای خنده های یکی تو جمعمون خیلی خیلی خیلی خالیه .

+ نوشته شده در  2007/2/14ساعت 16:14  توسط مونالیزا  |