خسته ای... بار یک مشت کتاب تو سرته دلت مسافرت می خواد ـ حرکت ـ به قول فلاسفه صفتی که قرار شیء را به بی قراری تبدیل می کنه ؛ عوض شدن تدریجی شیء . کوله ات را می بندی بلیط رفت داری همین کافیه .
تنها کتابی که با خودت می بری کتاب در گرگ و میش راهه ، تو راه یک بار دیگه سرسری یه نگاهی بهش می اندازی . نام ها ، تکرارشون می کنی . دلت می خواد پیداش کنی بنشینی و باهاش در مورد خیلی چیز ها صحبت کنی ... سوار قایقی ، از ایستگاه راه آهن تا اسکله راه زیادی نبود . وقتی رو دریا حرکت می کنی به اندازه اون می شی .توی شهر قشمی ، آدم ها ... فکر می کنی هر چقدر بیشتر بهشون نگاه کنی بیشتر در موردشون می فهمی این طور نیست ؟ شکل ها و رنگ ها ،ترکیب جدیدی از شهر بهت میدن . تمام شهر را گز می کنید پاهات درد می کنند اما احساس خستگی نمی کنی .دو روز تعطیل چند تا دسته ای تو شهر می گردند اماچندان از قیافه های محلی توشون خبری نیست .دوست داری بیشتر بدانی پرس وجو می کنی در مورد اون در مورد خودشون ، تا روستای سلخ چقدر راهه ؟ شما زینت دریایی می شناسید ؟ اینجا نیست رفته سوئد . سئوالی نیست که بی جواب بمونه ، اونا دوست دارند حرف بزنند و تو دوست داری بشنوی . از دل اطلاعات تفاوت ها و شباهت ها را می کشی بیرون . فکر می کنی شاید آسمون تمام دنیا یک رنگ باشه اما مردمش هیچ وقت یک رنگ نبودند . سعی می کنی چرا هاشو در بیاری . جدول تمام نمی شه .
شب آخره هنوز سیر نشدی جزر شروع شده ، در کنار دوستی به مهربانی مادر نشسته ای دریا آرامه احساس آرامش می کنی چشمانت را می بندی . آدمها ، همه اونهایی که می شناسی ظاهر می شوند عکس هر کدامشان به اندازه فاصله باز وبسته شدن دیافراگم از جلوی چشمانت می گذرد ، به این فکر می کنی که آدمها چون باید فراموش بشوند فراموش می شوند یا چون فراموش شدنی هستند ؟
تو عرض همون چند روز کلی انرژی منفی ازتون شسته می شه انقدر که نگران نداشتن بلیط برگشت نیستید ( همین شد که نصف مسیر تو راهرو های قطار تا پیدا کردن یه جای مناسب گذشت) .