تبليغاتX
مونالیزا

مونالیزا

سعی می کنم شاگرد خوبی برای استادم ، طبیعت باشم " لئوناردو داوینچی "

اینجا تهرانست ، می توانی دماوند را مثل توچال ببینی . اینجا تهرانست ، می توانی 15 دقیقه ای تمام خیابان ولیعصر را از راه آهن تا تجریش طی کنی . اینجا تهرانست که ساکنانش با لبخند جوابت را می دهند . اینجا تهرانست که هرچند دیگر انار ندارد اما پر است از آب انار فروشی . اینجا تهران است اما فقط برای 5 روز .

* دیروز به یک نفر سال نو را تبریک گفتم . دیدم چه ایرادی دارد اگر با این همه تأخیر اینجا هم به رسم معمول سال نو را تبریک بگویم پس سال نوی همگی مبارک .

** عشق غلغلکم می دهد اما نمی خندانتم . تجربه ها زمختم کردست ؟

*** خیلی بد است خودت را بشناسی ؛ خانوم خانوم ها گوشت بو نمی دهد دستت به آن نمی رسد.

**** می روم این بار نه به نفس ِسفر بلکه به نفس ِنفس.

+ نوشته شده در  2009/4/23ساعت 16:7  توسط مونالیزا  | 

چند سال پیش که کتابِ زندگی جنگ و دیگر هیچ اوریانا فالاچی را می خواندم ، عجیب ترین نکته برایم آن قسمت از کتاب بود که می گفت ویت کنک ها پس از دستگیری در مقابل هر نوع شکنجه ای مقاومت می کردند و چیزی نمی گفتند ، و تنها بعد از آنکه به آنها گفته می شد که ناشناس کشته و دفن می شوند اقرار می کردند. به عبارتی تحمل بی نام ونشان مردن برایشان از هر شکنجه ای سخت تر بود بااینکه همه آنها می دانستند که عاقبت کشته خواهند شد.

اون موقع نتونستی به هیچ وجه رفتار آنها را توجیه کنی به نظرت یک جور  بلاهت می آمد . به خودت می گفتی اگر  بتونم در مقابل شکنجه مقاومت کنم ، فرقی برایم نخواهد داشت که زیر تیرباران رسمی کشته شوم یا غیر رسمی .

الان که فکر می کنم  می بینم چند درصد از رفتار ما تو زندگی می تونه  شبیه رفتار اونها باشه ؟ آیا بیشتر از همه از این نمی ترسی که فراموش بشوی یا وجود نداشته باشی؟ چند بار سعی کردی حتی با نبودت هم باشی؟ آیا همیشه دنبال این نبودی که از خودت نشانی بگذاری ؟ روی درخت اسمت را می تراشی ، روی کاغد می کِشی ، می نویسی ، خلق می کنی ، خلق شده ها را نابود می کنی ، روی ذهن ها حک می کنی . آیا روابطمان با دیگران در این خلاصه نمی شود که چه میزان در ذهنشان جا داریم ؟ رفتار احترام آمیز را چه می دانی ؟............. نتیجه ای قرار نیست گرفته شود .

پ. ن : عملاً دارم از روش تغییر مسیر تهاجم برای مهار خشم درونم استفاده می کنم .

+ نوشته شده در  2007/4/30ساعت 0:24  توسط مونالیزا  | 

پیرزن در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود خبر آبگیری سد سیوند را به تو می دهد .نمی توانم بگویم تا کنون تعصبی از خود نشان نداده ام ، با گفته ای به هیجان نیامده ام و.. اما شاید بتوانم بگویم دیر زمانی است متعصبانه فکر نکرده ام  ،  آن روز که با افتخار در مورد تمدن ایران صحبت می کردی قانون حمورابی  را قدیمی ترین و جامع ترین قانون نامه باستان می خواندی و رشد قانون نامه نویسی را نشان فرهنگ و تمدن ملتت می دانستی تنها لبخندی زدم . آن زمان که با چهره ای بر افروخته از عصر طلایی کورش و داریوش سخن می گفتی بر گذشته سوار می شدی ، از آن دفاع می کردی و چون تاجی بر سر می گذاشتی اش سکوت کردم . هنگامی که خشمگین سر تکان می دادی وبدون مکث فیلم ۳۰۰ را نقد می کردی  ، آن را توهین به شعور بیننده دانستی در دانشگاه اینجا و آنجا سمینار گذاشتی از این و آن دعوت کردی تاریخ چند هزار ساله هخامنشی را را به رخ کشیدید لبخند زدم . اما زیر آب رفتن تنگه بلاغی چیز دیگری است .  و آنچه بیشتر از زیر آب رفتن تنگه بلاغی وحشت آور است ، فراموشی این چنین وقایعی است.  یاد داستانی می افتم  ، سرزمین مصیبت زده ای که مردمش تمام نابسامانی ها را از پادشاهش می دانستند  و سرانجام به زیرش آوردند. اما وضعیتشان تغییری نکرد مگر زمانی که خود خواستند و خطابه پادشاه که گفت " وقتی مرا ضعیف وناتوان پنداشتید خود ضعیف و ناتوان بودید و حالا  سرزمین ما به خوبی سامان دارد زیرا اراده شما چنین است .. " * .نمی دانم  ازکی اینگونه شدیم  چه کسی خواسته هایمان را ترور کرد . از چه زمانی خواب را بر بیداری ترجیح دادیم .

تصمیم می گیری نیمه شب بیرون بزنی سوار بر ماشین در شهر چرخی بزنی و جیغی به انعکاس بیداری سر بدهی ..اما نه بهتر است زود بخوابی ، فردا صبح زود کارهای نیمه تمام هفته را انجام بدهی شاید هم بعد از ظهر به تو زنگ بزنم برویم کافی شاپی ، پارکی ، سینمایی .  راستی شنیده ام چند فیلم جدید اکران شده هیچ کدام را دیده ای ؟ اما سینما را بگذاریم شنبه  .همان کافی شاپ  بهتر است بعدش هم می توانیم برویم در پارک قدمی بزنیم.

* : جبران خلیل جبران ، باغ پیامبر و سرگردان

+ نوشته شده در  2007/4/19ساعت 21:53  توسط مونالیزا  | 

یکی از پنج آرزوی بزرگم تشکیل یک مهمانی از شخصیت های تاریخی است . همیشه تصور می کردم دوست دارم چه کسانی را دعوت کنم با چه کسانی بنوشم با کی برقصم ( نمی دانم چرا بیشتر از همه دلم می خواهد با اسپیونزا برقصم ) به هر کس چه بگویم و ... . این چند روز کاری که کردم لیستی از کسانی که دوست داشتم دعوت کنم تهیه کردم حدود صد و خورده ای نفر شد بعد ....

پ. ن . 1 : تمام اینها چیزی شبیه داستان یا شاید بهتره بگویم طرح آن در حدود چهل صفحه شد که در این سه روز تنهایی در شمال وقتم را پر کرد . امروز بعد از سه روز تخم مرغ و سیب زمینی و ترکیب های مختلف آن دو خوردن  ، بیرون آمدم و یک ناهار حسابی خودم را مهمان کردم و الان انقدر سیرم که فکر می کنم اگر قرار بود دوباره این داستان را بنویسم چیز دیگری از کار در می آمد !

پ. ن . 2 : وقتی شمال می آیم حس نوستالژی ام گل می کند ، سفال های سرخ شیروانی، یک حوض پر از ماهی ، دخترکی که وزنش را روی نوک انگشتانش می اندازد که مگر با چند سانتی متری که به قدش اضافه می شود درون چاه را ببیند ، باغ محتشم ، صندلی آقاجون و دوستانش و ....

پ . ن . 3 : ویکتور هوگو می گوید آدم در تنهایی ، دیوانه می شود یا نابغه . حالا پیدا کنید پرتغال فروش را ؟!!!!!
+ نوشته شده در  2007/3/27ساعت 15:39  توسط مونالیزا  | 

خسته ای... بار یک مشت کتاب تو سرته دلت مسافرت می خواد  ـ حرکت ـ به قول فلاسفه صفتی که قرار شیء را به بی قراری تبدیل می کنه ؛ عوض شدن تدریجی شیء . کوله ات را می بندی بلیط رفت داری همین کافیه .

 تنها کتابی که با خودت می بری کتاب در گرگ و میش راهه ، تو راه یک بار دیگه سرسری یه نگاهی بهش می اندازی .  نام ها ، تکرارشون می کنی . دلت می خواد پیداش کنی بنشینی و باهاش در مورد خیلی چیز ها صحبت کنی ... سوار قایقی ، از ایستگاه راه آهن تا اسکله راه زیادی نبود . وقتی  رو دریا حرکت می کنی به اندازه اون می شی .توی شهر قشمی ، آدم ها ... فکر می کنی هر چقدر بیشتر بهشون نگاه کنی بیشتر در موردشون می فهمی این طور نیست ؟  شکل ها و رنگ ها ،ترکیب جدیدی از شهر بهت میدن . تمام شهر را گز می کنید پاهات درد می کنند اما احساس خستگی نمی کنی .دو روز تعطیل چند تا دسته ای تو شهر می گردند اماچندان از قیافه های محلی توشون خبری نیست .دوست داری بیشتر بدانی پرس وجو می کنی در مورد اون در مورد خودشون ، تا روستای سلخ چقدر راهه ؟ شما زینت دریایی می شناسید ؟ اینجا نیست رفته سوئد . سئوالی نیست که بی جواب بمونه ، اونا دوست دارند حرف بزنند و تو دوست داری بشنوی . از دل اطلاعات تفاوت ها و شباهت ها را می کشی بیرون . فکر می کنی شاید آسمون تمام دنیا یک رنگ باشه اما مردمش هیچ وقت یک رنگ نبودند . سعی می کنی چرا هاشو در بیاری . جدول تمام نمی شه .

شب آخره هنوز سیر نشدی جزر شروع شده  ، در کنار دوستی به مهربانی مادر نشسته ای دریا آرامه احساس آرامش می کنی  چشمانت را می بندی . آدمها ، همه اونهایی که می شناسی ظاهر می شوند عکس هر کدامشان به اندازه فاصله باز وبسته شدن دیافراگم از جلوی چشمانت می گذرد ، به این فکر می کنی که آدمها چون باید فراموش بشوند فراموش می شوند یا چون فراموش شدنی هستند ؟

 تو عرض همون چند روز کلی انرژی منفی ازتون  شسته می شه انقدر که نگران نداشتن بلیط برگشت نیستید ( همین شد که نصف مسیر تو راهرو های قطار تا پیدا کردن یه جای مناسب گذشت) .

+ نوشته شده در  2007/2/4ساعت 22:33  توسط مونالیزا  |