تبليغاتX
مونالیزا

مونالیزا

سعی می کنم شاگرد خوبی برای استادم ، طبیعت باشم " لئوناردو داوینچی "


برای ثبت در تاریخ ؛ نمی دانم چقدر به آزادی نزدیک خواهیم شد هر چه هست بی صدا دستم را به نشان پیروزی بالا می برم .


+ نوشته شده در  2009/6/15ساعت 21:59  توسط مونالیزا  | 


اگر صدای بوق ماشین و فریاد مردم نبود حتما من الان باید خواب می بودم . اما نشسته ام و می نویسم . این روزها خیابان های تهران دیدنی است . جمعیت با وجود تفاوت در رنگ ها کاملا یکرنگ شده تا بگوید من چه می خواهم . تنها چیزی که این روزها از طرف تمام گروه ها نقد نشده لزوم حضور مردم است و برای من اما این آب و آتیش زدن ها تنها روشن کننده احتیاج آنها به ما ( مردم ) است . نمی دانید چقدر لذت می برم وقتی می بینم مردم حضور دارند و می خواهند نقش داشته باشند چون در تمام این سالها که بحث سیاسی می شد تنها چیزی را که تحریم کردم باور نقش نداشتنمان بوده به خاطر این است که همان قدر تحریم فعال را درست می دانم که لزوم رأی دادن را چون هر دو برای من به معنای خواستن مردم است .  بر خلاف همه که این 4 سال را بدترین رخداد تاریخ انقلاب می دانند باید بگویم که به نظر من یک جامعه باید چندین بار بالا و پایین برود تا راه خودش را پیدا کند . مگر تو می توانی کتمان کنی که اگر این دوره نبود این خواسته ها ، حرف ها ، مناظره ها ، شکاف ها و .... هم شکل نمی گرفت ؟زمزمه یک دوست را که همان اوایل 4 سال پیش که همه در بهت پیروزی ا.ن به سر می بردیم و بی خبر از اینکه چه خواهد کرد ، یکپارچگی حکومت را مثبت می دانست فراموش نمی کنم . یادم می آید تحلیل می کرد که قدرت گرفتن گروهی مثل ا.ن مثل قدرت گرفتن قزلباش ها می ماند در تاریخ که هرچند خود با خواست حکومت قدرت می گیرند اما بعد از مدتی برای قدرت بیشتر بر علیه حکومت می شورند . و من این روزها این شکاف جدبد را خوب لمس می کنم به خاطر این به نظر من چه ا.ن رای بیاورد چه نه قدرت این گروه که در این 4 سال خوب اندوخته اند می تواند مسیر این حکومت را تغییر بدهد .

پ . ن : هرچند رأی خواهم داد اما باید بگویم من حضور مردم را همیشه هر وقت کاستی ای دیدند می خواهم نه تنها چند هفته قبل از انتخابات به تشویق دیگران ، بنابراین در میان هیاهوی سبز ها و سفید ها و بنفش ها و پرچم ها.... به طنز می گویم من لائیک تر از آنم که بخواهم خداسازی کنم .




+ نوشته شده در  2009/6/11ساعت 10:46  توسط مونالیزا  | 


احتمالاً اگر کسی من را آن روز می دید کلی می خندید ، با آن دهان باز و قیافه بهت زده شده بودم چیزی شبیه مجسمه های رومی و شاید هم شبیه آن دختر وحشتزده بومی در نقاشی گوگن . از آن روزها بود ، از آن روز ها که حوصله هیچ کاری را نداشتم تنها دلم می خواست سیستم راه دور را بگیرم ، لم بدهم کنار تلویزیون از این کانال به آن کانال بگردم و هر از گاهی هم بلند شوم جلوی آیینه قری بدهم . در آن حال و هوا که من دوست دارم اینگونه تشبیه اش کنم ؛ بک نفر که در خیالش دارد با یکی از این اسباب بازی ها که با آن حباب درست می کنند حباب می سازد که یک دفعه بنگگگ . اولش فکر کردم چیزی است شبیه همین کشتی خودمان اما کشتی نبود ؛ میدانی بود شبیه میدان های روم و یونان با گلادیاتور هایی که باید از نردبان بالا می رفتند که به یک کیف چرمی -از این کیف ها که همیشه در خیابان دست آدم های کت و شلوار پوش می بینی - برسند . اینکه یک سری آدم با مشت و لگد به جان هم بیفتند و خون بریزند تا به پول برسند خیلی هم عجیب نیست . اما آنچه من را مبهوت کرد مردمی بود که فریاد می زدند و تشویق می کردند و چه لذتی می بردند وقتی یک نفر از نردبان خودش را می انداخت روی دیگری وبعد دست می کرد لای موهای طرف و صورت خونینش را به آنها نشان می داد و وقتی او زجه ای می زد یک لگد روانه اش می کرد . نشد تا آخرش را ببینم انقدر بلند شدم و دور اتاق چرخیدم و دوباره نشستم و بلند شدم که تمام شده بود . به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که چطور اجازه می دهند یک عده چنین کنند و بعد با افتخار بلیط بفروشند و مردم را دعوت کنند به تشویقشان . تصور کردم که اگر من رهبر کشوری باشم یا اختیار دار مردمی هیچ وقت نمی گذارم که چنین کاری کنند نمی گویم مجبورشان می کنم که به جای این بروند اپرا یا تاتر اما بعید نیست که هر چیزی مثل این را قدغن کنم . بعد دنیایی را تصور کردم که که آن گونه باشد . اما هر چه فکر کردم با همه نقرتی که دارم از این جور چیز ها ، دیدم نتیچه دنیایی که من در آن آزادی مردم را بگیرم ، مجبورشان کنم کاری بکنند یا نکنند حتی اگر مطمئن باشم صد در صد اشتباه یا درست است خیلی بدتر از دنیایی است که مردم را تشویق می کنند به خون ریختن .

پ. ن . 1 : از نظر جرم شناسی هستند آدم هایی که معتقدند که دیدن صحنه های خشن موجب از بین رفتن خشونت در آفراد می شود . هر چند این حرف نمی تواند کاملاً غلط باشد اما من تا به حال هوس خوش مزه ترین میوه زمین را که می گویند در آسیای شرقی است نکرده ام .

پ. ن . 2 : این نوشته همان قدر که واقعی است واقعی نیست !!!!


+ نوشته شده در  2008/7/12ساعت 0:1  توسط مونالیزا  | 

 

* : این همه آدم حتما باید می رفتی از اون آدرس می پرسیدی (عصبانی)                                     **: اخه قیافه اش جالب بود می خواستم ببینم صداش چطوریه !

چند وقتیست تفریحم جمع کردن صدا هاست . دقیق اگر بخواهید از همان روزی که پیرمرد را دیدم ، پیرمرد ای با لباس های رنگ پریده به شکل پیرزنی که در یک تشت پلاستیکی چنگ میزند و ریسمانی معلق بین دو درخت که وقتی لباس های پشمی را رویش آویزان می کنی کش می آیند به طرف زمین ،درست مثل پیرمرد که کمرش خم شده بود به طرف زمین .آنچنان دست هایش را پشت کمرش حلقه کرده بود که گمان می کری مراقب است وزنه ء سنگینی ازپشتش نیفتد . وقتی وارد اتاق شد من در تقلا برای سرعت بخشیدن تنها توانستم نیم نگاهی به پیرمردی که احتمالا روزگاری کارگر بارکشی بوده است بیاندازم . اما وقتی آن صدای گرم و قوی پخش شد نمی شد برنگردی به دنبال صدایی آنچنان استوار و رسا که همه را به تحسین ساکت کرده بود .  باورم نمی شد آن کلمات شمرده با آن صدای آهنگین متعلق به آن پیرمرد باشد .... زمان آن بود که توقف کنی . ..  از همان روز شروع کردم به جمع کردن صدا ها .   دزدانه در شهر راه می روم و وقتی به صدایی می رسم توقف می کنم .  آرام نزدیک می شوم بی توجه به فاصله های عرفی آنچنان نزدیک می شوم که گاه حتی گرمای وجودشان ، نفسهایشان را احساس می کنم . خیره  گوش می دهم و  وقتی هاج و واج نگاهم می کنند نگاهشان می کنم از آن نگاه ها که از درون خالی می شوند و لبخندی می زنند . بعد من همراه هیچان سرقت گنجینه ای دور می شوم .... و حالا شب ها تنها تفریحم شده است گوش دادن به کلکسیون صداهایی که جمع می کنم .

* می توانستم صدایت را داشته باشم . می توانستم صدایت را وقتی به گودی چشمهایت نگاه می کنم داشته باشم ؛ اگر تنها چند ساعت زودتر فهمیده بودم . چند روز بود که بی مقدمه بعد از مدتها به ذهنم آمده بودی اما من باز چند ساعت دیر فهمیدم .....

** زمستان را دوست دارم . سرما را دوست دارم و نگاه کردن به صداهایی که دود می شوند در هوا .

 

+ نوشته شده در  2008/1/18ساعت 1:50  توسط مونالیزا  | 

 

کل می اندازند که چه کسی می تواند بیشتر نفسش را نگه دارد ، بعد از چند دقیقه یکی صورتی ، قرمز ، سیاه می شود و می میرد اون یکی در حالیکه رمقی ندارد بر سرش می ایستد و  خندان می گوید : دیدی من بردم !

 

+ نوشته شده در  2007/6/21ساعت 21:33  توسط مونالیزا  | 

 .. به نظر من اولین و مهم ترین وظیفه ما انسانها این است که هر کدام به اندازه توانایی خود سعی کنیم خودمان را بشناسیم و علت رفتارهایمان را مورد بررسی قرار دهیم . علم رفتار شناسی در حال حاضر دو مقصد اصلی دارد : اول اینکه دریابد غریزه ء تهاجم چگونه می تواند با تغییر مسیر و هدفهای جانشین شده ، ارضاء شود و دوم آنکه با استفاده از روش های روانکاوی تحقیق کند که تعالی مقاصد غریزی یعنی به خدمت گرفتن آنها برای رسیدن به مقاصدی عالیتر از احتیاجات اولیه حیات ، تا چه حد میسر است .. "

آنچه در بالا آمده یک قسمت از فصل آخر  کتاب تهاجم نوشته کنرادلورنتس است ،  موضوع کتاب بررسی تهاجم نسبت به همنوع ، یعنی غریزه جنگجویی با همنوعان در حیوان و انسان اشت .  چند فصل اول از طریق روش میدانی به بررسی رفتار تهاجم در چند نوع حیوان و نقشی که غریزه تهاجم می تواند در حفظ نوع بازی کند پرداخته  . فصل پنجم که به نظر من قابلیت چند بار خواندن و تعمق فراوان دارد به بررسی چگونگی شکل گیری و نقش رسم ها پرداخته است . در فصول بعدی انواع مختلف نظم اجتماعی شناخته شده در جانوارن را مورد شناسایی قرار می دهد .و عاقبت در سه فصل آخر بعد از آنکه انسا ن را دعوت به فروتنی کرد - عاملی که موجب می شود انسان نتواند خودر ا جزئی از طبیعت بداند و قبول کند که رفتار او هم از قوانین کلی طبیعت تبعیت می کند - سعی می کند با آگاهی از علتها راهی برای انحراف مخرب تهاجم انسان پیشنهاد کند.

پ.ن :  انقدر از خواندنش لذت برم که دلم نیامد با شما تقسیم نکنم . شاید در پست های بعدی جزئی تر بهش پرداختم .

+ نوشته شده در  2007/5/6ساعت 1:44  توسط مونالیزا  |