تبليغاتX
مونالیزا

مونالیزا

سعی می کنم شاگرد خوبی برای استادم ، طبیعت باشم " لئوناردو داوینچی "

 

تو خواب تلفن زنگ می زنه ، اگه مجبور نبودم تو بیداری موبایلم را جواب بدم شاید تو بودی که تو خوابم بهم زنگ زده بودی .

 

+ نوشته شده در  2007/9/20ساعت 8:41  توسط مونالیزا  | 

 

هر کار کردم یادم نیومد چند وقته ندیده بودمش اماحتماً باید انقدری باشه که حسابش از دستم در رفته بود . باوجود اینکه بارها به این فکر کرده بودم که حتما تو این مدت کلی تغییر کرده وقتی دیدمش نتونستم جلوی جا خوردن خودم را بگیرم . خطی که بین ابروهاش افتاده بود ، تار موهای سفیدی که تو موهاش پخش شده بود . قدم های نرم و آهسته ای که جای اون قدم های سریع و نفس گیر آمده بود.دیگه نمی تونستم مثل قدیم ها به صدای زنگ دار و سریعش ، کلماتی که موقع حرف زدن جا می موندند و چرخشی که به دستاش تو فضا می داد که باهاش شنونده را متقاعد کنه  بخندم . پشت سر هم ازش سئوال می پرسیدم ،  بیشتر از اینکه جوابی که بهم می داد برام مهم باشه کشف تغییراتی که  کرده بود برام مهم بود. حرکات لبهاش، طرز دست گرفتن لیوان قهوه ای که تنها یه قاشق شکر توش ریخته بود و ... اما اونچه بیش از همه متعجبت کرد این ها نبود ، نگاهش بود ،  دیگه از اون درخشش قبلی و حرکات سریع مردمک خبری نبود ، حالت کسی را داشت که انگار داره به منظره ای در دور دست ها نگاه می کنه نتونستم جلوی خودم را بگیرم و حرفش را بریدم و گفتم : خیلی فرق کردی . بلافاصله جواب داد : تو هم ! و من بهت زده در چشمهاش دنبال چیزی می گشتم که اون در من جستجو می کرد.

 

+ نوشته شده در  2007/7/20ساعت 13:17  توسط مونالیزا  | 

تصور کن یک روز همان طور که منتظر نشسته ای سایه ای دو برابر قد و هیکل خودت کنارت ظاهر شود . سر می گردانی ببینی سایه چه کسی است اما هر چه چشم می گردانی کسی را نمی بینی . نامطمئن از جا بلند می شوی و حرکت می کنی اما سایه نیز دنبالت می کند . بر می گردی دیگر از سایه خودت خبری نیست ، سایه یک نفر دیگر با حرکاتش همراهت است .

این اتفاق برای او افتاد . بعد از آن روز نکبتی جرات نکرد بیرون برود . از روز فراری شد ، دیگر نمی توانست روزها سر کار برود ، از کارش استعفا داد . تنها جائی که توانست کار شبانه پیدا کند کارخانه ای بیرون شهر بود‌‌‌‌‌‌‌‌ . مجبور شد خانه اش را عوض کند . شب ها سر کار می رفت و روز ها می خوابید . هر چه می گذشت روابطش با خانواده و دوستانش کم تر می شد. ساعاتی که می توانست با  آنها باشد محدود شده بود ، طوری که عملا در هیچ برنامه ای نمی توانست شرکت کند . اوایل هر از گاهی چند تایی از دوستان سری می زدند اما زیاد طول نکشید که از آنها هم خبری نشد . در عرض چند ماه به اندازه چند سال پیر شده بود ؛ انقدر تنها شده بود که اغلب با خودش حرف می زد . یک بار مردی در کارخانه از او پرسیده بود با کی حرف می زنی ؟و او ناخودآگاه گفته بود ؛ سایه ام ....   بعد از آن ماجرا به تنها چیزی که فکر کرد این بود ؛ اون که سایه من نیست ! آیا من تمام مدت با کسی حرف می زدم که ازش فرار می کردم ؟! . به هر حال روزی بیرون رفت سایه هنوز با او بود  و از خوشحالی جلو تر از او می دوید ؛ او نگاه می کرد و از آنچه در آن مدت تغییر کرده بود برای سایه می گفت .

او الان روزها  سر کار می رود  ، روابط اولیه اش را با خانواده و دوستانش باز یافته است . اما از این به بعد اگر کسی را دیدید که تنهایی با سایه ای حرف می زند بدانید اوست .

+ نوشته شده در  2007/4/25ساعت 22:21  توسط مونالیزا  |